عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

خوشحالم...

گلم، یه جورایی  به من وابسته شده ای و اگه توی یه جمعی باشیم، کاملا نبود من رو احساس می کنی، این احساست رو اخم توی صورتت و بعضی مواقع گریه هات نشون می ده و وقتی تو رو توی بغلم می گیرم، آروم می شی... خوشحالم از اینکه دخترم توی آغوشم آروم می گیره ... توی این گونه لحظات خیلی خیلی خیلی واضح احساس مادر بودن رو درک می کنم.   خدای من به خاطر تموم نعمت هات ازت ممنوم... ...
14 آبان 1390

تنهایی بازی کردن رو دوست نداری...

از وقتی که پا توی هفت ماهگی ات گذاشتی، یکی از تغییرات واضحی که کرده ای، این هست که خیلی وابسته به من شده ای و اصلا تنها نمی تونی بازی کنی و اگر تو رو تنها با اسباب بازی هات بگذارم بعد از یه مدت کوتاهی صدای گریه هات در می یاد و این معنی اش این است که می خواهی یه نفر باهات بازی کنه و تنهایی بازی کردن رو دوست نداری... به همین خاطر بیشتر روزم رو با عسلم می گذرونم و ایامی که در وسط روز به خواب می ری، سریعا به کارهام باید برسم . بعدازظهرها بیشتر وقتت رو با بابایی می گذرونی و باهاش کلی بازی می کنی، به همین جهت من از فرصت استفاده می کنم و بیشتر کارهای روز بعدم رو انجام میدم. ...
14 آبان 1390

هفته اول هفت ماهگی

  دخترم، از آغاز ماه هفتم زندگی ات عادت کرده ای که وقتی می خواهی بیشترین ذوق و خوشحالی ات رو نشون بدی، دهانت رو باز می کنی و "ه ه ه ه " می کنی و نشون می دی که خیلی شارژ و خوشحال هستی.   راه رفتنت هم شده یکی در میان چهار دست و پا و سینه خیز به این صورت که حالت چهار دست و پا رو به خودت می گیری و یه کمی زانوهات رو تکون می دی، سر می خوری و یه تیکه سینه خیز می ری دوباره چهار دست و پا و سینه خیز به همین ترتیب ادامه می دی تا به هدفت برسی. در میان راه رفتن یکی در میانت بعضی مواقع که خسته می شی یا می خواهی تغییر مسیر بدی، خودت به تنهایی نیم خیز می شینی و کم کم کمرت رو صاف می کنی و بعد از چند لحظه دوباره به راهت ادامه می...
12 آبان 1390

خوابیدن جدید سارینا جونم

      گلم، دیشب که برای شیر دادنت بیدار شده بودم تقریبا ساعت ٣ نصف شب بود، وقتی حالت خوابیدنت رو دیدم این قدر ذوق کرده بودم که بابایی رو بیدار کردم، آخه اولین بار بود که این جوری خوابیده بودی( رو به شکم).... بابا محمد هم که هنوز چشماش کامل باز نشده بود، وقتی متوجه موضوع شد توی اون تاریکی هر جوری بود دوربین رو پیدا کرد و ازت عکس گرفت. بعد از چند تا عکس گرفتن، تقریبا من و بابایی نیم ساعت بالا سرت بیدار بودیم و همش قربون صدقه ات می رفتیم و حیف که خواب بودی و نمی تونستیم چند تا بوس جانانه ازت بگیریم...  بعد از نیم ساعت یادم افتاد که برای شیر دادنت بیدار شده بودم ... ولی به جاش صب...
7 آبان 1390

جمله ای که با تموم وجودم حسش می کنم...

                                                                      بچه دار شدن تصمیم خطیری ست. با این تصمیم می گذارید که قلب تان تا ابد جایی در بیرون و دور و بر تن تان به سر برد.   "الیزابت استون" ...
1 آبان 1390

حالت چهار دست و پا

٢ روز بعد از واکسن 6 ماهگی ات که تقریبا دیگه دردی تو محل واکسنت نداشتی، تو توی هال در حال بازی با اسباب بازی هات بودی و من در حال شستن لباس هات توی حموم بودم . هر چند دقیقه به دقیقه از راه دور کنترلت می کردم و مواظبت بودم. وقتی کارم تموم شد و به طرف هال اومدم، یه اتفاق خیلی خیلی خیلی جالب افتاده بود و اون هم اینکه برای اولین بار بود که حالت چهار دست و پا به خودت گرفته بودی و آروم آروم زانوهات رو تکون می دادی ولی بعد از چند ثانیه زانوهات سر خورد و به زمین افتادی و حالت سینه خیز به خودت گرفتی. خیلی خیلی ذوق کرده بودم و تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که  چند تا عکس گرفتم تا بتونم این صحنه تاریخی رو ثبت کنم...
1 آبان 1390

این دفعه هم به خیر گذشت...

دیروز که مشغول وارد کردن مطلب جدید به وبلاگت جلوی کامپیوتر بودم  تو روی زمین در حال بازی کردن با اسباب بازی هات بودی که ناگهان متوجه شدم ، خودکاری که از شب قبل پشت میز افتاده رو دیده ای و سینه خیز سریعا خودت رو به اون رسوندی و به دهن گرفتی به محض اینکه دیدم، سریع بغلت گرفتم و خودکار رو با هر زوری بود ازت گرفتم. وقتی توی بغلم بودی متوجه یه خط خودکاری پایین چشمت شدم و متوجه شدم که سارینای شیطون توی همون چند ثانیه کار خودش رو کرده و یه خط توی صورتش کشیده... خیلی خیلی خیلی خدا بهت رحم کرد، زبونم لال اگه یه کمی خودکار بالاتر می خورد توی چشمت می رفت. به خاطر همین بازیگوشی هات، بابا محمد هر روز صبح برات صدقه رد می کنه که او...
1 آبان 1390

دخمل شاد و شنگولم

وقتی از خواب بیدار می شی، شارژ شارژ شارژ هستی، بی علت و با علت می خندی. سعی می کنم صبح ها که از خواب بیدار می شی بالا سرت باشم و اون چشم های خوشگلت رو که دل مامانی رو برده من اول ببینم. خیلی چشم هات دیدنی می شه، به محض اینکه بیدار می شی تا می تونی اون چشم های مشکی ات رو باز می کنی و یه نگاه به دور و برت می اندازی و یه خنده تحویل مامانی میدی و کمتر از یک دقیقه سریعا از رخت خوابت بیرون میایی و به شکل سینه خیز به طرف اسباب بازی هات میری.    الهی همیشه خنده روی لبهات باشه ...
1 آبان 1390